26 دی 1404
رو به روی گنبد طلایی نشسته بودم کتاب دعا را بستم. نزدیک به اذان ظهر بود بعد از صبحانه چیزی نخورده بودم احساس ضعف کردم. خانم بغل دستیم یک دونات رضوی در دست داشت و میخورد. وقت برای بیرون رفتن نبود هر آن اذان میگفتند و از نماز جماعت می ماندم. رو به گنبد… بیشتر »
نظر دهید »